روزهای تلخ
تاچند وقت پیش خیلی قدر مادر شدن رو نمیدونستم از بس با اهورا سختی کشیده بودم که لذت مادر بودن رو حس نکردم.ازوقتی با یه عده که حاضرن هرسختی رو به جون بخرن تا مادر بشن آشنا شدم تازه فهمیدم کمی داشتم ناشکری میکردم.خدا رو شکر بدون کوچیکترین مشکلی حامله شدم ولی بعد دنیا اومدن پسرم تا 1 سال جز مریضی و دکتر رفتن هیچی نفهیدم
وقتی پسرم دنیا اومد نافشو خوب نبسته بودن آروم وبیصدا خواب بود ماهم خوشحال که چه پسر آرومی داریم غافل ازاینکه بیچاره از بس خونریزی کرده که دیگه نایی نداره برای گریه وجنب و جوش.وقتی مامانم و مادرشوهرم میخواستن مای بیبیشو عوض کنن دیدن پر خونه سریع بردنش پیش پرستارا وکلی باهاشون دعوا کردن
اوناهم از ترس باچندتا گیره دیگه بستنش.این گذشت تا 11 روزگیش من و شوهرم داشتیم نگاهش میکردیم و ذوق میکردیم که دیدیم اهورا کبود شد ونفس نمیکشید ما هم دست و پامون یخ کرد وقفل کردیم شانس آوردیم خونه بابام اینا بودیم مامان و بابام زیر وروش کردن دست کردن دهنش جلوی نفسشو باز کردن بردیم دکتر گفت بزاقش غلیظه جلوی نفسشو میگیره تا1_2 ماه اینجوری بود.تو22 روزگی ختنه اش کردیم کلی پرس وجو کردیم گفتن حلقه خوبه.بماند که روزی جندبار بایدمیذاشتیمش تو آب ولرم بعداز 5 روز نصفه حلقه اش افتاد نصفش موند بردیمش پیش دکترش اونم باسنگدلی تموم کشیدش این بچه بیچاره از شدت درد وگریه خواست خفه بشه.حدود 6 ماهگیش فقط گریه میکرد
دکتربراش سونوگرافی نوشت 1جا گفتن کلیه اش رسوب کلسیم داره 1جاگفتن سنگ کلیه داره خلاصه شب و روز نداشتیم از زندگی خسته شده بودم.چندماهم به این صورت گذشت تازه شر این قضیه خلاص شدیم که آقا تو 10 ماهگی اسهال واستفراغ شدیدی گرفت شده بود یه اسکلت که فقط نگاه میکردونفس میکشید بخاطرشم بستری شد.1 ماه بعدچشم راستش شدیدا عفونت کرد حتی ازچشمش خون اومد از شانس بد ما خورد به تعطیلات 22 بهمن هیچ دکتری پیدانمیشد حتی تو بیمارستانها بخدا دیگه داشتم دیوونه میشدم حتی یه جورایی بی اعتقاد شدم تاچند روز نمازم نخوندم.5روز بستری شد که برای من به اندازه 5سال گذشت بیچاره تیکه تیکه اش کردن از بس خون گرفتن وسرم بهش وصل کردن بعداینکه مرخص شدتا چند روز دست که زمین میذاشت میافتاد.1سال اول زندگی پسرم به ما وخودش سخت گذشت الان شوهرم از بچه نفرت پیدا کرده میگه این اولین آخرین بچه مونه.ولی باز از خدا ممنونم که یک مادرم![]()



روزهای تلخ
